تبليغاتX
لیلای
این سرزمین و این خاک دیگر نه گوشی برای شنیدن و نه چشمی برای دیدن دارد

ایران آریا خالی از اریایی های پاک مانده،من هم ماندن را میخواهم اما دیگر اغوش این خاک جایی برای

ماندن ندارد

+  Sun 27 Dec 2009 3:26 PM   .  | 

من خاموشم این ترانه از توست
+  Sat 26 Dec 2009 11:55 PM   .  | 

شعر پیراهن سپید ترا میداند و شاعر قیبله های ابیست،عطر سینه ارغوانی را شاید

+  Sat 26 Dec 2009 5:37 PM   .  | 

می سوزم و حیران شعله های اتش،دم بر نمی اورم،شب امانم نمیدهد انگار اسماعیلم را سر به پیش

افکنده به قربانگاه موعود اورده ام،می هراسم...لرزان تیغی که بر گردن نازنینم بوسه نهاده

سینه ام غوغاست تا شب چه زاید باز

+  Fri 25 Dec 2009 10:6 PM   .  | 

یک اتاق میخواهم که دیوارهایش سپید و بیرنگ باشد یک ستونش پنجره

جای درش خالی باشد رو به یک حجم بیکران جایی که حادثه زنده است و اسارت خالی

 

+  Tue 22 Dec 2009 4:11 PM   .  | 

+  Mon 21 Dec 2009 1:35 PM   .  | 

امشب هم که بگذرد سرخی لبهای تو انار خندان یلداست،شبش هم چشمانت بر بلندای قامتت

چله نشین هزار ساله است یلدای من و تو

+  Mon 21 Dec 2009 1:30 PM   .  | 

چو غنچه گرچه فرو بستگیست کار جهان

تو همچو باد بهاری گره گشا می باش

پرونده اش سنگین تر از چیزی بود که فکرش رو میکردم،سنگینی نگاه بیگناه ان کودک بر شانه های وکیل

و قانون و ...خوشحالم برای اعظم،برای غزلی که خوند

+  Sun 20 Dec 2009 2:28 PM   .  | 


تو دخترک عاشق ماه را به چه بهايی به ماهتاب فروختی؟ آغوشش عطر ديگری می داد يا لبهايش ميزبان خوبی برای بوسه هايت بود؟
خيابانهای آن شهر کويری شاهدند که من جز بر ماه عاشق هيچ ستاره ای نبودم، دلبسته ی هيچ آفتاب و مهتابی نبودم.
آن روز که می نوشتم: «مهتاب همرنگ دانه های اشک من می شود» حتی به خواب هم نمی ديدم که در همان روزها و يا پيش از آن ماهتابی را به آغوشت ميهمان کرده باشی.
مردان سرزمينم را ديگر نشانی از مردانگی نيست. شهد وصال روسپيان گوارايشان باد و بوسه ی چرکينشان مستدام!

ساغر

+  Sat 19 Dec 2009 9:28 PM   .  | 

حالا که ماه را در اغوش کشیده ام و بوسه های سپیدم را بر پیشانی اش نشانده ام

حالا که میداند میان غربت این دل نشسته عطر اشنایش،زنگار سکوت و بی تفاوتی اش بر این اینه نقش

بسته چه غریبانه!

+  Fri 18 Dec 2009 9:47 PM   .  | 

http://arghavanii.blogspot.com/

+  Mon 7 Dec 2009 4:49 PM   .  | 


شب است و چهره میهن سیاهه _ نشستن در سیاهی ها گناهه
تـفـنـــگـم را بـده تـا ره بـجـو یـم _ که هر که عاشقه پایش به راهه
تـو کـه بـا عاشقـان درد آشنـایی _ تو که هم رزم و هم زنجیر مایی
بـبـیـن خـون عـزیـزان را بـه دیـوار _ بـزن شـیـپـور صـبـح روشـنـایی

نمی دانم از کیست.

+  Sat 5 Dec 2009 12:47 PM   .  |